تفریح کودکانه
بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
23
تاريخ : شنبه 8 بهمن 1390 | نویسنده : احمد سرایلو

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net




بازدید : 19 مرتبه | موضوع :
21
تاريخ : شنبه 8 بهمن 1390 | نویسنده : احمد سرایلو

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز




بازدید : 8 مرتبه | موضوع :
20
تاريخ : شنبه 8 بهمن 1390 | نویسنده : احمد سرایلو

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز




بازدید : 9 مرتبه | موضوع :
19
تاريخ : جمعه 7 بهمن 1390 | نویسنده : احمد سرایلو



ادامه مطلب...

بازدید : 30 مرتبه | موضوع :
18
تاريخ : جمعه 7 بهمن 1390 | نویسنده : احمد سرایلو

یکی بود یکی نبود

یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد که صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان شد و خوب گوش کرد.صدای بچه گربه ای بود که تنها و سرگردان میان گل ها می گشت و میومیو می کرد.

 

موش کوچولو که خیلی از گربه ها می ترسید، از پشت بوته ها به بچه گربه



ادامه مطلب...

بازدید : 18 مرتبه | موضوع :
17
تاريخ : جمعه 7 بهمن 1390 | نویسنده : احمد سرایلو

دو قصه ی کوچولو

 

 

 



ادامه مطلب...

بازدید : 23 مرتبه | موضوع :
16
تاريخ : جمعه 7 بهمن 1390 | نویسنده : احمد سرایلو

در جستجوي دايناسور

 

تولد سارا بود و او يك بازي جديد كامپيوتري بنام جستجوي دايناسور

را هديه گرفته است.

سارا به خودش گفت: اين خيلي عالي است، اين همان چيزي است كه مي خواستم. 

سارا تصميم گرفت، بازي جديدش را امتحان كند.او كامپيوتر را روشن كرد و سي دي را داخل آن گذاشت و به صفحه مانيتور نگاه كرد. علامت عجيبي روي صفحه ظاهر شد. 

 سارا روي آن علامت كليك كرد و يكدفعه اتفاق عجيبي افتاد. نورررررررر 

سارا پرسيد: من كجا هستم؟

پسركي كه كنارش ايستاده بود، گفت: توي بازي جستجوي دايناسور هستي. ما بايد استخوانهاي قديمي دايناسور را پيدا كنيم. 

سارا يك استخوان طلائي كه در زير بوته ها پنهان بود را برداشت و گفت: يكي اينجاست.

پسرك فرياد زد: واي، نه. تو نبايد استخوانهاي طلائي را برمي داشتي، حالا بايد مواظب دايناسور باشيم.

ناگهان آنها صدائي را از پشت سرشان شنيدند و زمين زير پايشان به لرزه در آمد. صداي نعره دايناسور آمد.

سارا و پسرك دويدند اما دايناسور نزديكتر مي شد. آنها پشت يك بوته پنهان شدند.

سارا پرسيد اگر دايناسور ما را بگيرد چه مي شود. پسرك گفت: بايد بازي را از اول شروع كنيم  

سارا فرياد زد، نگاه كن ، دايناسور اينجاست. ناگهان او دوباره همان علامت عجيب را كه قبلا روي كامپيوترش بود، را ديد. آنرا لمس كرد و دوباره....

نورررررررر 

سارا در خانه اش، كنار كامپيوتر نشسته بود.او به بازي نگاه كرد و گفت: باي باي دايناسور، شايد من بازي ديگري بكنم




بازدید : 11 مرتبه | موضوع :
15
تاريخ : يکشنبه 2 بهمن 1390 | نویسنده : احمد سرایلو

سلام بچه ها

اسم من جغلست . من قبلا بچه تنبل و بی انظباطی بودم ولی یکروز برای من اتفاقی عجیب افتاد که تنبلی رو برای همیشه کنار گذاشتم و میخوام اینجا داستانشو براتون تعریف کنم.

تصویر جغله در راه برگشت از مدرسه به خانه

ماجرا از آنجا شروع شد که :

یک روز ظهر وقتی از مدرسه به خونه برگشتم متوجه شدم پدر بزرگ جونم خیلی مریضه و پدر و مادر و خواهرم جیغ جیغو هم برای اینکه از پدر بزرگ مراقبت کنند به خونه پدر بزرگ رفتن. من تنها کاری که برای پدر بزرگ میتونستم انجام بدم این بود که از خدای مهربون بخوام پدربزرگ جونمو زودتر خوبش کنه

پدر بزرگ همیشه بهم میگفت : جغله بچه تنبلی نباش !! و درسات رو بخون .

وقتی یاد حرف های پدربزرگ و قولی که به او داده بودم افتادم تصمیم گرفتم تنبلی رو برای همیشه کنار بزارم و درسامو بخونم با این تصمیم به سراغ کتابام رفتم ولی هرچی گشتم نتونستم پیداشون کنم.

دوستم "پیشی" بهم گفت که چند نفر با ظاهر عجیب غریب اومدن و کتابامو با خودشون بردن به سرزمین تنبلی جایی که کتابایی رو که با بی اهمیتی رها میشن رو می برن . من که تصمیم خودم رو گرفته بودم با کمک دوستانم "پیشی" و"ورمالو" که یه کرم درختیه معجون سفر سرزمین تنبلی رو بدست آوردم و با خوردنش راهی سرزمین تنبلی شدم تا شاید بتونم کتابامو برگردونم .

سفر به سرزمینی که پا گذاشتن به اون خالی از خطر نبود ....!!!



ادامه مطلب...

بازدید : 23 مرتبه | موضوع :
14
تاريخ : سه شنبه 22 آذر 1390 | نویسنده : احمد سرایلو

یه دوست خوب

قورباغه ای در برکه اي زندگی می کرد به نام سبزک. این قورباغه همیشه توی برکه بودو دوتا آرزو توی زندگیش داشت،اول این که یه روز از برکه بره بیرون جنگل ودشت وبیشه رو ببینه ، دوم یه دوست خوب داشته باشه .

 



ادامه مطلب...

بازدید : 53 مرتبه | موضوع :
13
تاريخ : سه شنبه 22 آذر 1390 | نویسنده : احمد سرایلو

گریهدندان درد

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود

شیر دندانش درد می کرد. روباه او را دید و گفت: شیرجان! چرا برای شکار نمی روید؟

شیر گفت: دندانم درد می کند.

 



ادامه مطلب...

بازدید : 77 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد