نوشته شده در تاريخ شنبه 19 فروردين 1391 و ساعت 11:09 بعد از ظهر توسط حسین سرایلو |

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود توی یک جنگل سبز چند تا آهو با بچه هایشان زندگی می کردند .بچه های عزیز هر وقت که آهو خانم برای بچه هایش غذا تهیه می کرد و می آورد که بین آنها تقسیم کند یکی از بچه هایش به نام دم قهوه ای میگفت : من بیشتر می خوام .آهو خانم می گفت :


ادامه مطلب :

 

 

به نام خداوند مهربان


یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود توی یک جنگل سبز چند تا آهو با بچه هایشان زندگی می کردند .بچه های عزیز هر وقت که آهو خانم برای بچه هایش غذا تهیه می کرد و می آورد که بین آنها تقسیم کند یکی از بچه هایش به نام دم قهوه ای میگفت : من بیشتر می خوام .آهو خانم می گفت : آخر عزیز دلم باید به اندازه ای که می توانی بخوری ، و برداری اگر بیشتر برداری نیمه خور و اسراف می شود .


ولی آهو کوچولو گوشش بدهکار نبود . یک روز که با برادرش د نبا ل رنگین کمان می گشت تا سر رنگین کمان را پیدا کند و بگیرد ، یک سبد میوه که شاید انسانها آنجا ، جا گذاشته بودند را دید که ریخته شده روی زمین .


طبق معمول از برادرش جلو زد و گفت: کنده ترین میوه مال من است و یک گلابی بزرگ را با پوزه خود (دهان ) به سمت خود کشید و یک گاز زد و سیر شد و آن را پرت کرد آن طرف . بقیه ی میوه ها را هم برای آهو خانم بردند.


حالا بشنوید از آهو خانم که داشت لانه اش را تمیز می کرد دید لاک پشت ها دارند یک پرستوی بیمار را می برند گفت : صبر کنید این پرستو دوست بچه های من است چه اتفاقی افتاده گفتند : او بیمار است و دکتر لاک پشتیان گفته : اگر گلابی بخورد مداوا خواهد شد.


آهو خانم گفت هر طور که شده برایش گلابی پیدا می کنیم لطفا?او را به لانهی ما بیاورید.


بچه های آهو خانم آمدند هوا تاریک شده بود. آهو خانم سبد میوه را که دید گفت : توی میوه ها گلابی هم هست گفتند: نه ،آهو خانم گفت : پرستو اگر گلابی بخورد مداوا می شود .


دم قهوه ای ناراحت به خواب رفت در خواب گلابی را که نیمه خور کرده بود دید


که گریه میکند به او گفت چرا گریه می کنی ؟ گلابی جواب داد : تو مرا به دور انداختی در حالی که می توانستم مفید باشم و بعد این شعر را به دم قهوه ای یاد داد :


 


گلابی تمیزم همیشه روی میزم


اگر که خوردی مرا نصفه نخور عزیزم


خدا گفته به قرآن همان خدای رحمان


اسراف نکن تو جانا در راه دین بمانا


 


 



 


 


آهو کوچولو صبح زود بیدار شد و با برادرانش به جنگل رفت و به دنبال گلابی گشت . گلابی که نصفه خور کرده بود را پیدا کردند آن را در آب چشمه شستند و برای پرستو آوردند . وقتی پرستو گلابی را خورد نجات پیدا کرد و چشمانش را باز کرد و از آهو کوچولو تشکر کرد که جانش را نجات داده بود از آن به بعد دم قهوه ای دیگر اسراف نمی کرد و فریاد نمی زد زیاد می خواهم گنده می خواهم و حالا او می داند اسراف وهدر داد ن هر چیزی بد است و خدا اسراف کاران را دوست ندارد .


قصه ی ما به سر رسید اسراف کار به بهشت نرسید.


موضوع : | بازدید : 387 مرتبه
درباره وبلاگ
سلام.من حسین سرایلو هستم.۱۰سالمه و کلاس چهارم هستم،من را با نظر های خودتان شاد کنید.از این که به من سر زدید ممنونم
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
آمار وبلاگ
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 155 نفر
بازديدهاي هفته گذشته : 276 نفر
كل بازديدها : 38281 نفر
Powered By NiniWeblog.com
تماس با ما بازی آنلاین ............................................. .................................................................... ...........................................................................
دریافت کد بارش برف چت روم ......................................... ........................................ گالری تصاویر .......................................... ........................................

كد ماوس

........................................

 

دریافت کد فال حافظ  

.......................................

دریافت کد بازی آنلاین

.......................... تماس با ما ................................ ....................................
.............................. کلاغه روی دیوار صدا می کرد قار و قار می گفت خبرخبردار آمده فصل بهار هوا شده پاکِ پاک سبزه در آمد ازخاک برفها دیگه آب شدند چشمه ها پرآب شدند بهار و عید نوروز آمده اند امروز با سبدای پرگل با لاله و با سنبل در این بهار زیبا دنیا شده باصفا بهار بهار یواش یواش میاد صدای کفش پاش میاد سرما دیگه بار سفر را بسته منتظر فصل بهار نشسته بهار میاد رو شاخه ها برگ و شکوفه می ذاره میون دشت، تو باغچه ها گلهای خوشبو می کاره ابرا میان به آسمون نم نم بارون می باره ماهم باید پنجره را واکنیم بهار زیبا را تماشا کنیم تو دلهامون بذر امید بکاریم بگردیم و شادی را پیدا کنیم لحاف بهار روی لحافم یک باغ زیباست یک آسمان گل در باغ پیداست شبها که هستم در رختخوابم سقفی پر از گل هست این لحافم بر روی گلها من میخورم تاب با بوی گلها من میروم خواب در بين اين باغ لالا چه زیباست چون بوی مادر در بین گلهاست .................................. تو حوض خونه ما تو حوض خونه ما ماهيهاي رنگارنگ بالا و پايين مي رن با پولکاي قشنگ کلاغه تا مي بينه کنار حوض مي شينه مي خواد ماهي یگيره ماهيا تا مي بينن .به زير آبها ميرن کلاغ شيطون مي شه زار و پريشون ...................... .........................

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.